درها به طنين های تو واكردم

هر تكّه نگاهم را جايی افكندم، پر كردم هستی ز نگاه

بر لب مرداب، پاره لبخند تو بر روی لجن ديدم، رفتم

به نماز.

در بن خاری، ياد تو پنهان بود، پاشيدم به

جهان.

بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود

گستردن.

و شياريدم شب يكدست نيايش، افشاندم دانه راز.

و شكستم آويز فريب.

و دويدم تا هيچ. و دويدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش.

و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم،

لرزيدم.

وزشي می رفت از دامنه ای، گامي همراه او رفتم.

ته تاريكی، تكه خورشيدی ديدم، خوردم، و ز خود رفتم.

و رها بودم.

*****