و شكستم و دويدم و افتادم
درها به طنين های تو واكردم
هر تكّه نگاهم را جايی افكندم، پر كردم هستی ز نگاه
بر لب مرداب، پاره لبخند تو بر روی لجن ديدم، رفتم
به نماز.
در بن خاری، ياد تو پنهان بود، پاشيدم به
جهان.
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود
گستردن.
و شياريدم شب يكدست نيايش، افشاندم دانه راز.
و شكستم آويز فريب.
و دويدم تا هيچ. و دويدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم،
لرزيدم.
وزشي می رفت از دامنه ای، گامي همراه او رفتم.
ته تاريكی، تكه خورشيدی ديدم، خوردم، و ز خود رفتم.
و رها بودم.
*****
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۸:۳۱ ق.ظ توسط شاسوسا
|